116.دیروز ما!
دیروز بیدار شدم و زنگ زدم برای وقت گرفتن از دکتر پروند برای چکاپ ... منشی گفت صبح بیای بهتره و دکتر از این به بعد هر روز صبح هم هست بجز 4شنبه ها ... خلاصه 1.5 ساعت بعد وقت داد بهمون . پاشدم و تند تند آماده شدیم و صبحونه دادم به دخترک و رفتیم ... تو ماشین هی داشتی شیطنت میکردی و من بهت میگفتم الان میریم پیش عمو دکتر و از این حرفا ... یه جا دست منو گاز گرفتی و بعد خودت جیغ زدی! بهت میگم مامانی منو گاز میگیری تو جیغ میزنی؟؟؟ آقای راننده برگشته میگه خانوم اشکال نداره مریض احواله:دی بنده خدا فکر کرده بود داری میری دکتر حتما مریضی:))
خلاصه رفتیم مطب و زیاد هم معطل نشدیم ... دکتر کلی از پیشرفتهات تعریف کرد و وقتی گفت این ساندویچ - همون چوبهایی که گلو راباهاش نگاه میکنن - رو بگیر و فوری دستت رو دراز کردی با تعجب گفت : میفهمه!:)) و منم کلی خندم گرفت! خوب میفهمه بچه م دیگه! دکتر ناراضی بود از وزن نگرفتنت ولی من ناراضی نبودم:دی ولی بعدش فهمیدم که باید ناراضی باشم:)) چون قدت بلند شده ولی وزن اضافه نکردی و به گفته ی دکتر این خوب نیست ... رژیم پرکالری بهت داد که من عمراااااااااااااا اون چیزا رو بهت نمیدم:دی کم میدم ولی اونقدری که دکتر گفته نمیدم:)
بعد یادم افتاد کلید نیاوردم با خودم:دی زنگ زدم به مامانی و رفته بود دماوند! مامانبزرگه هم خونه ی پسرش بود! و مجبوررررررررررررر شدیم بریم خونه ی مرضی! تا عصری که مرتضی اومد دنبالمون من یکی که رسما خل شدم! 2 تا دختر شیطون و خونه ی غیرایمن! جالب بود که اصولا با وجود دو تا بچه باید خونه ایمن باشه و نبود! تا حالا به این چیزا دقت نکرده بودم چون همیشه 1-2 ساعت بیشتر اونجا نبودم و ضمنا آمیتیس حرکت زیادی نداشت ... ولی دیروز رسما بیچاره شدم:( 6 ساعت بچه به بغل! بیچاره مرضی خودش از پس بچه هاش و غذا پختنش بربیاد باید کلاهشو بندازه هوا:) ولی بازم به منم کمک میکرد:) خلاصه که تا من باشم دیگه کلیدم رو جانذارممممممممممممممم!


116.دیروز ما!
